آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن....

دنیای تاهل،برای همسرم

بعد از دو سال !



می خوام شروع کنم،همین،به خیلی از دوستای قدیمی سر زدم اما یا حذف کردن یا دیگه ادامه ندادن.چه بد!
یاد این حرف از یکی از دوستای نتیم افتادم که میگفت:تو قراره خانم یه خونه باشی که تمام گردش های مالی باید از زیر دست شما رد بشه.هه
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 11:15  توسط همسرت هدی  | 

یه جمعه ی باحال

سللاااااااام

تو این مدتی که نبودم  یا بهتره بگم نخواستم بیام اتفافاقات خیلی مهمی افتاد که نهایتا باعث شدن من به خودم بیام و قدر داشته هامو بیشتر از قبل بدونم حیف که زمان رفته رو نمیشه برگردوندش.

حالا بگذریم .....

 عصر جمعه قرار شد بریم دریا .من زیاد  دریا دوست نیستم اما نمیدونم چرا اونروز عجیب دلم هوای دریا رو کرده بود  آخه تو سرم کلی فکر های باحال مانور میرفتن
خلاصه تا پامون به دریا رسید و نرسید من گفتم شنا .چند سالی میشد که تو دریا شنا نمیکردم اخه خیلی  چندش به نظر میرسه حلاصه شوشو گفت بیا بریم طرح و من که دوست داشتم افکار مو پیاده کنم به ظاهر قبول کردم اما همین که وارد مثلا طرح شدم دیدم کلی ادم ریختن رو همو و خر کیفن. ببخشید انگار که به خر تی تاپ داده باشن  


 
منم تندی اومدم بیرون و گفتن نه نه اونجا جای من نیست و خلاصه یه بلوز و شلوار و کلاه سرم کردم که بریم شنا.خلاصه وووییییییییییییییییی که قرار بود باحالترین ساعت عمرمو تجربه کنم اما خودم خبر نداشتم.با شوشو زدیم به آب.هی از سر و کول هم بالا میرفتیم اما نمیدونم چرا تو دریا هر کاری کردم نتونستم شنا کنم و اصلا نمیشد و آبروم حسابی پیش شوشو جونم رفت بر عکس اون. خلاصه مشغول آزار رسوندن بودم که یهو دیدم شوشو منو بلندم کرده و برده هوا ومن نمیدونستم اونهم افکار منحرف  داره خلاصه من تو هوا خر  کیف بودم که یهو محکم از بالا انداختم رو اب و من رفتم زیر آب اوخخخخخخ که اولش کمی وحشت کردم تو دلم کلی براش خط و نشون کشیدم اما تهش کلی خندیدم

همینطور  همو اذیت میکردیم و غافل از آدمهای اطرافمون بودیم که صدای سوت دوتا خانم رو شنیدم که فقط منظورشون من بودم.تو دلم بهشون بد و بیراه گفتم و مجبور شدم از اب بیام بیرون.اون دوتا در مورد نسبت ما سوال کردن وبه حجاب  من و دوم به اینکه تو ملا عام یه زوج حق شنا کردن ندارن رو بهونه کردن و کلی نصیحت هم روش

و نتیجه اخلاقی اینکه من که بچه ی دریام هم حق شنا کردن ندارم چه برسه به بقیه

 

حسین مهربونم ازت متشکرم هم به خاطر گذشتت و هم به خاطر قلبت که از جنس خود خداست عشقم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 18:44  توسط همسرت هدی  | 

ساسی مانکن خیلی خیلی دمت گرم

 

تو این مدت اتفاقات خاصی نیفتاد جز همون عروسی.که تو پست قبل ازش گفتم

 شاید کسی باورش نشه که من اصلا نمیتونم شور و هیجان خودمونو توصیف کنم آخه هم کنترل نشده ست هم غیر قابل توصیف خودتون  باید باشید تا متوجه شین من چی میگم.  ماهایی که انگار سالهاست  جشن عروسی یا هیچ جشنی نرفتیم  و یهو بهمون بگن فلان تاریخ عروسی داریم.حالا فکر کنید چطور انرژی خودمونو خالی میکنیم.

 با این اوضاع و احوال خوبه دست و پا شکسته از مجلس بیرون نمیایم

خلاصه  جای همه مخصوصا فریبا  ساروی خالی خیلی فاز داد.تا جایی که میشد میرقصیدیم (البته خواننده اذیت میکرد)یا  بالا و پایین مپریدیم.چیزی که برای من جالبه این عطش حرکات موزونه. نمیدونم کی خاموش میشه  ولی من همچنان عشق رقص و عروسی دارم و خودم از همه عروسی ندیده ترم وجالبتر اینکه اصلا از رقصیدن با همجنس هام خوشم نمیاد و حوصله قر و فر اونها رو ندارم وبنابراین با پسرهای بی شیله پیلمون تا آخرش میرقصم و هرگز هم خسته نمیشم 

 این دفعه عروس و داماد بر خلاف بقیه عروس و دامادهایی که میشناختم اصلا بیقرار رقص نبودن و گاهی اوقات میومدن و یه تکونی نمادین میدادن و میرفتن
تازه بعد از تمام شدن مراسم اصلی و رفتن همه مهمونها به خونه هاشون نوبت مانور بچه های ما یعنی فامیل مادری عروس رسید.رفتیم خونه مادر عروس و تا 3 صبح فقط جیغ زدیم و رقصیدیم.نه اشتباه نکنید ما قوم تاتار نیستیم.جالب اینجاست که همسایه های چند خونه بالا تر فکر میکردن یکی مرده و سراسیمه بیرون میومدن.اخه همه آژیر قرمز میکشیدن یا شایدم بنفش

راستی یه برادر زاده دارم به اسم آراد که اونم مثل من عشق رقص داره

شوشو جون منم تقریبا خیلی سنگین نشسته بود (برخلاف عروسی فامیل خودشون) ولی دوتا اهنگ رو بلند شد و رقصید

اوخخخ اون هیکلو قربون

از ساسی مانکن عزیز هم تشکر میکنم که این همه آهنگ تاپ داده بیرون وبهمون اساسی حال داده .ساسی دمت گرم(تهران و l.a کن خیلی توپه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 15:11  توسط همسرت هدی  | 

باز یه بار دیگه من عاشق دنیا میشم

 

بلاخره عید هم تموم شد و همه روزهای شیرینش رو هم با خودش برد

چه روزهای قشنگی بود وقتی همه رو دور هم میدیدی چه اونهایی که  دوسشون داشتی  و چه اونهایی که نمیخواستی سر به تنوش باشه

البته به گمونم  عید تو خونه اکثر ایرونی ها تموم شده اما تو خونه ما از دیشب شروع شده آخه تازه یادشون اومد یه زوج جوون هم تو فامیل دارن

سیزده بدر ما هم کلی خوش گذشت اما من اصلا کنار شوشو نبودم و تفریبا شاید 1 ساعت هم با هم نبودیم.من روی یه درخت نشسته بودم و به آدمها نگاه میکردم.اخه من  نگاه کردن به جمعیت  رو دوست دارم.خیلی فاز میداد ادمهای مختلف با ماشینهای مختلف و لباسهای متفاوت از کنارم میگذشتن ولی همشون خیلی شاد بودن و درحال هم صدایی با خواننده  و رقصیدن و صدالبته جیغ قرمز کشیدن

 

آییییییییییییییی دیدن این صحنه ها دلمو شاد میکرد برای همین منم ناخوادگاه با دیدن شادی اونها لبخند پررنگی رو لبهام  نشسته بود انگار که اون لحظه  من فرمانروای دنیا بودم

اوه کلی هم عکس انداختیم اما امسال اصلا مثل سالهای قبل نبود نمیدونم چرا فقط دلم میخواست  آدم ها رو نگاه کنم چه اونهایی که همشهریم بودن چه مسافرای غریب با پلاکهای متفاوت.شاید احساس میکردم این لحظه ها رو از دست ندم بهتره.خلاصه اول جای شوشو خالی بود بعد  هم همه کسایی  دوسشون دارم

 امروز امتحان زبان داشتم اما نتونستم تمرکز کنم اخه  تو فصل بهار خیلی خوابم زیاد میشه و اصلا نمیتونم کنترلش کنم برای همین تل زدم به اموزشگاه و یه فرصت دیگه خواستم.

هفته بعد هم عروسی داریم واییییییییییییییییییییییییییی من عشق عروسی دارم عشق رقصیدن که نمیدونم چرا هرگز از بین نمیره وتازه عطش اون هر روز بیشتر میشه.باز یه بار دیگه من عاشق دنیا میشم

 kiss

دوباره عاشق میشم خداااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 12:53  توسط همسرت هدی  | 

برای همه آرزوی بهترین ها رو دارم

 

   سلام

نمیدونم این سیزده بدر کی از راه میرسه.خسته شدم از بس انتظار  کشیدم.انتظار گره زدن سبزه و ورجه وورجه کردن کباب روز سیزده.خلاصه همه چیزش

هرچند کار ما به گره زدن شاخه درخت ها کشیده خداییش

عید امسال هم تقریبا خوش گذشته بهم.اما نمیدونم به شوشو هم خوش گذشته یا نه.اصلا یادم رفته ازش بپرسم.اما مطمئنم بدشم نیومده اخه بیشتر اوقاتمونو تو شهر اون سپری کردیم و در کنار اقوام پدریش


البته حالا دیگه یه جورایی قوم و خویش منم محسوب میشن اخه جدیدا خیلی دوسشون دارم و احساس میکنم خیلی خوبن.اصلا کنارشون احساس غریبی نمیکنم

اما انگار یه جورایی از من شاکین ها.به خاطر شیطنت زیادمه حتما. اخه من هرکسیو که دوست داشته باشم بیشتر اذیتش میکنم

لحظه تحویل سال خونه پدری شوشو بودیم.وقتی سال تحویل شد کلی همو بوسیدیم و بغل کردیم انگار چند سالی میشد که از هم دور بودیم.بعد هم چند تا عکس انداختیم و مهمتر از همه با چند موزیک وطنی باحال رقصیدیم
اینقدر شیطنت کردم که یادم رفت برای کسی دعا کنم یا حتی از خدام تشکر کنم برای این زندگی
باحال

این روزها کمی کسالت دارم و شاید تا مدتی نتونم آپ کنم اما حتما به یاد همتون هستم

گل محمد  اسیه جون و لیلی و بقیه که کم هم نیستن  مخصوصا پیمان گل

 که همشهری منم محسوب میشه همتونو دوست دارم.مراقب خودتون باشین

سیزده بدر حسابی برقصین و درخت گره بزنین بلکه فرجی شد مخصوصا گل محمد وپیمان که امیدوارم تو کنکورش موفق باشه

    دستتو بذار تو دستم

  شوشوی نازم بابت زحماتی که این چند روزه متحمل شدی ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 14:29  توسط همسرت هدی  | 

مونا و جواد عزیز امیدوارم تا ابد خوشبخت باشید


 سلام

  پریشب  یه شب خاص تو زندگی مشترکمون رو تجربه کردیم چون یه عروسی خیلی توپ  تو یه باغ زیبا (جاده تهران-کرج)دعوت بودیم.میگم توپ چون خیلی حال داد و یه جورایی برای شروع سال جدید هم به روحیه همه کمک کرد

 تقریبا  فوق العاده ترین عروسی بود که من و شوشو شرکت کرده بودیم.حسابی  خوش گذشت و  دائم در حال بزن و برقص بودیم

 با شوشو که میرقصیدم اصلا زمان رو احساس نمیکردم  انگار زمان متوقف شده بود و من بودم و اون.انگار همه ترانه ها رو برای اون گفته بودن البته جز سوسن خانمجالبتر از همه اینکه عروس و داماد که از روی سن برای رقص اومدن پایین من و شوشو دوتایی پریدیم رو سن و تنهایی تو فضای باز رقصیدیم.تو اون لحظه تو اوج عشق بودم.اوج هیجان اوج ...
اصلا انگار تو این دنیا نبودیم تو اغوش شوشو  گر گرفته بودم و مثل زبانه های آتیشی که هی شعله ور میشه اتیش وجود منم بیشتر و بیشتر میشد
فقط به فکر رقص بودم و رو به دی جی بالا وپایین  میپریدمو بعضی از ترانه ها رو باهاش همصدایی میکردم.گفتم میپریدم چون دیگه تو حالت عادی نبودم و تنها چیزی که هیجانمو کنترل میکرد پریدن و خوندن بود

 البته ناگفته نمونه پرش اونم هم با  کفش های پاشنه بلند کار خیلی سختی بود

اما تنها مسکنی بود که میتونست حسمو کنترل کنه و گرنه حتما کار دستم میداد.اینقدر پریدم که زانوهام درد گرفته بود.شوشو هی میگفت خسته شدی ؟بریم بشینیم اهنگ بعدی میایم وسط. منم می گفتم محاله
حتی یکبار خودم تنها رو سن رقصیدم.چه اعتماد به نفسی

ترانه سوسن خانم که 3 بار تکرار شد واقعا جو  رو پرهیجانتر و وسوسه انگیز تر میکرد.بعضی از مردم خیره به من و شو نگاه میکردن البته کسایی که نشسته بودن و نمیرقصیدن
اخه شاید کمی ما براشون عجییب و فضایی بودیم بس که ورجه وورجه میکردیم
عروس وداماد هم دست کمی از ما نداشتن  که هیچ  بیشتر فضایی میزدن ( تو این دنیا نبودن)و همش درحال رقص و بالا و پایین پریدن بود

عزیزم متشکرم که همش تو فاز رقص بودی

 

براشون ارزوی بهترین ها دارم و امیدوارم زندگی شیرینی رو کنار هم شروع کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 11:39  توسط همسرت هدی  | 

تو رو دوست دارم عجیب

 

              سلام   مرد مهربونم

   شرمنده ام.همین

شرمنده تر از هر وقت دیگه.هدایی تو دیشب خیلی غصه داشت خیلی.

حالم بد بود.سرماخوردگی عجیبی بود ولی منو به خودم آورد. تمام تنم درد میکرد.کوفته ی کوفته بود. تو هم خیلی مریض بودی.یادم نمیاد که اون لحظه درکت کردم یا نه؟دلم میخواست یکی بلند شه و تمام عقده هاشو خالی کنه روم البته با مشت.

تا شاید دردی که تو تنم بود کمتر شه اماخبر نداشتم قراره که وجودم پر از درد شه

نازنینم منو ببخش.من خیلی مغرورم از اینکه تو دوسم داری و شاید همین موضوع باعث میشه تا تو حال و هوای بچگیم بمونم.عشقم تو رو دوست دارم.و تو این دوست داشتنو میفهمی.درک میکنی.لمسش میکنی

من خوشبختم.شاید خیلی بیشتر از همه ادمهایی که میان تو وبلاگم.خوشبختر از خیلی های دیگه.تو بهترین اتفاق عمرمی  حسینم

وقتی دیشب برام سوپ درست کردی منو خوشحالم نکردی که هیچ منو کشتی.

که آتیشم زدی.به خدا گفتم به من قدرت بده تا حداقل یکی از بنده هاشو خوشحال و خوشبخت کنم.

یعنی من حتی عرضه ندارم که یک نفر رو خوشحال کنم؟

من شرمنده ام همین.

میدونم امشب کنارم نیستی.اصلا بهتره اینجوری..الان که دارم برات مینویسم رفتم تو سال 85.سبک و رها یاد روزهای قشنگ دوستیمون البته الان خیلی محکمتر شده و  خیلی هم قشنگتر.

 

  

 

  تو داری میای واییییییییییییییییییییییییییییییی

  خدايا ازت چيزي نميخوام جز اينکه قدرت خوشبختي نازنينمو بهم بدي.ديگه وقتشه.ميخوام دوباره هدايي باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 15:24  توسط همسرت هدی  | 

هیچ چیزی ندارم که بگم

 

  اخه من چی بگم؟کلمات اونقدر کوچیکن که نمیتونن وصفت کنن.منو ببخش تو زیادی خوبی

 

 عشق پاکم اومدم تا ازت تشکر کنم بابت زحمتی که دیروز تو خونه تکونی انجام دادی و با حوصله خاصی وظایفتو انجام دادی.خیلی ممنون که اینقدر با معرفتی مرسی مرد مهربونم

    اگه دارم مینویسم فقط قصدم اینه که تو بدونی من اول از همه از این همه انسانیتت و دوم به خاطر خونه تکون دیروزمون خیلی ازت ممنونم.عجب خونه تکونی بوده ها.تو اینقدر خوبی که اصلا نمیتونم همه ی خوبیهاتو رو کیبورد و تو وبلاگ بیارم.اصلا انگشتهام اون تصوری که تو ذهنم ازت دارم رو نمیتونن رو کیبورد بیارن.تقصیر  من نیست تو خیلی ماهی

 دیروز حسابی منو خجالتم دادی هرچند اصلا به روی مبارکم نیاوردم
ولی باور کن تک تک کارات تو خاطرم میمونه.اصلا تو خودت فکر و خاطر منی
و قدر دان تمام لحظاتی که باهمیم  هستم و خدا رو به خاطر تو که یکی از بزرگترین نعمتهاشی سپاسگزارم

 میدونی چیه؟من روز به روز به اینکه تو بهترین انتخاب زندگی منی مطمئن تر میشم. با تموم وجودم میپرستمت  و برات از خدای بزرگمون بهترین چیزها رو میخوام

 یه تشکر ویژه هم از خانواده مهربونت دارم که تو رو اینقدر خوب تربیتت کردن

 عشق خانمی راستی یادم رفته بهت بگم از اینکه تو عروسی کنارم اینقدر با حال میرقصیدی چه فازی میگرفتم دلم مخواد همیشه همینجور اکتیو باشی اخه خودت که منو میشناسی و میدونی من عاشق ورجه ورورجه کردنم
 خصوصا کنار  تو.نمیدونم تو وجودم خدا چه نوع باتری کار گذاشته که هرگز نه تموم میشه و نه نیاز به شارژ مجدد داره و اینها رو از یه طرف مدیون توام و از طرف دیگه خودم
.بهت تبریک میگم بلاخره بعد از مدتها پایه رقص منم شدی.میدونیکه من با هر کسی پایه نمیشم

 بدون تو کجا برم کنار کی بشینم   تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده   به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

 بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم     تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

 به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم    تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم

 

  بدون تو دنیا رو نمیخوام

  آخ که عاشق ناز کردن خودم وناز کشیدنتم.خیلی باحالی شوشو ی نازم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 11:56  توسط همسرت هدی  | 

یک سلام عاشقونه


    یک سلام عاشقونه  
                        
  سلام عزيزم.خوبي؟ميدونم که الان سر کاری
     دلم خيلي برات تنگ شده.راستش داشتم به رابطمون فکر ميکردم.به اينکه تو چقدر خوبي؟چقدر بخشنده اي و چقدر منصف.
    ميدونم گاهي خيلي بد ميشم.ميدونم خيلي وقتها لج ميکنم اما عوضش يه دل صاف و ساده دارم که خيلي دوست داره عشقم.
  داشتم با خودم فکر میکردم که چطور اینجا رو بهت نشون بدم اخه ميدونم که اگه اينو ببيني به ياد وبلاگ قبليمون ميفتي.به ياد يک سال دوستيمون.
   به ياد شبهاي سردي که تو پياده رو قدم ميزديم.به ياد بارون.به ياد دانشگاه.به ياد قائمشهر
  

   يادمه که کلي ناز ميکردم و تو همشو به جون ميخريدي.يادته چقدر براي پيدا کردن خونه براي من تلاش کرديم.آخرشو داشتي؟با يک جماعت الکي خوش هم خونه شدم؟
   به ياد تنها مامن شبهامون ياد کافي شاپ هايي که هر روزشاهد اومدن ما بودن
   ياد پاتوق بيشتر روزهامون.ياد کاخ.
   ياد روز اول آشناييمون!!!!!!!!!!!!!خيلي جالب بود؟يادته
   هنوز هم روز اول مثل يک صفحه جلومه.دارم ميبينمت با اون لباسي که ميگفتي مده ولي اصلا بهت نميومد.
   با اون موهاي بلند که ريخته بود رو صورتت. با کلي عطری که برام هدیه اورده بودی.

 حسینم امروز بیشتر از هر وقت دیگه معنی زمان زود میگذره رو درک کردم
   یادته چقدر طول کشيد تا بهت اعتماد کردم.چقدر زمان برد تا بهت گفتم ميخوامت براي هميشه
    و تو خيلي خوشحال شده بودي
 
    ياد همه ي اون روزها به خير.خيلي دوست داشتني بودي و هستي
   هنوز هم همونقدر مهربون همونقدر فرشته صفت و همونقدر محکم اما حالا تموم زندگي مني

         دوست دارم بهترينم.باور کن اينقدر خوبي که نميتونم توصيفت کنم

          
   تنما میکنم هرگز نمیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 15:10  توسط همسرت هدی  | 

ولنتاین مبارک مهربونم

 

  هدیه من به حسینم به مناسبت ولنتاین

  سلاممممممممم.

  عشق نازم حسین عزیزم اگه اشتباه نکنم این چهارمین ولنتاینیه که کنار همیم

  اولین ولنتاینمو تو باغچه خانوادگی تو قائمشهر جشن گرفته بودیم خودمون دوتا.یادته؟

 تو چقدر دوست داشتی باهم یک عکس تو این روز داشته باشیم؟

 لباسی که  پوشیده بودیم هم یادمه بااینکه چهار سال قبل بود.

  تو اون روز کاپشن سفیدی که خواهرت بهت هدیه داده بود رو تنت کرده بودی با اون شلوار جین آبی تند

  با کلی هدیه اومده بودی.و چقدر با سلیقه.خدا میدونه وقتی اون همه سلیقه رو دیدم داشتم شاخ درمیاردم

  شکلاتت که تو یه باکس قلب مانند بود نامه ی قشنگت عروسکت و اگه اشتباه نکنم حلوا هم اورده بودی (خودت درستش کرده بودی) نمیدونم

 چندتا مجسمه و  اهان یه میکی موس آبی هم اورده بودی

  راستی اون بوسه های یواشکی که رو گونه هام میذاشتی هم یادمه.دستهای گرمتم مثل حالا پر حرارت  و گرم بودن

 دیدی  دیدی محبت و لطفت هرگز از یادم نرفت و نمیره

  عشقم  به همون خدایی که عشقو تو قلبمون گذاشته قسم خیلی میخوامت

  بیشتر از همه چیز و همه کس

  آخه هرچی نباشه تو فقط شوشوی منی.

  خواستم ولنتاینو بهت تبریک بگم همراه با بهترینها

  همسر دوست داشتنی من صبر داشته باش همه چی هرطور که خودمون بخوایم میشه

 مهم اینه که ما با همیم

  امسال که نشد جشن بگیریم اما خواستم  خاطره اولین جشنی که گرفتیم رو بنویسم

   جشن ولنتاین سال ۸۶

   وایییییی همه جاي خونه برادرم  با روبان هاي قرمز و قلب و عروسک و گل رز  قرمز تزيين شده بود.يه موسيقي لايت هم  طنین انداز میشد  که البته همش سلیقه مریم جون عروسمون بوده 

 جاتون خالی خيلي خوش گذشته بود اينقدر که گذر زمان رو متوجه نميشديم.تقريبا همه ي زوج هاي فاميل + مجردهای ترسو دعوت شده بودن

   اما انگار بعضي ها ترجيح دادن که تنها بيان يکي ميگفت شوهرم ميگه شرکت کردن تو اين جشن و هديه دادن جلوي همه باعث چشم و همچشمی میشه

  يکي ديگه ميگفت ما سپندارمذگان رو جشن ميگيريم اما با اين وجود بقيه دائما در حال رقص و شادي بودن.
   توي اون جشن حسين من  با اون لباس خوشگلش از همه باوقار تر و مهربونتر  به نظر ميرسيد البته نه اينکه بقيه بد بودن ها اين نظر من بود
چند بار بوسش کردم و بهش گفتم که خيلي دوسش دارم  و ديونشم .جمع مجرد ها هم کلي خوش به حالشون بود و دائما سر به سر همه ميذاشتن
بازار عکس هم داغ داغ بود
  همه با گوشيهاشون از اين جشن کوچيک فيلم ميگرفتن تا هميشه يادشون باشه که يه همچين شبي همچنين سوري به راه بوده آخخخخخخخخخ وقتی موقع هدیه دادن شد همه یه جوری شده بودن انگار مضطرب به نظر میرسیدن یا شاید هم من خودم فقط اینطوری بودم و فکر میکردم همه همین حس رو دارن بچه های مجرد حسابی چشماشونو باز کرده بودن تا ببینن که بقیه چی بهم میدم و وقتی یک کادویی باز میشد همه مرتب دست میزدن و هورا میکشیدن واز همه جالبتر برای هم آیه یاس میخوندن

 اما جشن قشنگمون این طوری تمام شد که:اخر شب همه خوش و خرم درحاليکه کادوهاشون تو دستشون بود و حسابي ذوق زده شده بودن به سمت خونه هاشون راه افتادن کاش همه هميشه همينطور باشن
.حسين نازم دلم برات تنگ شده عزيزم کاش اينجا بودي.ميدونم که تو هم الان به فکر مني منتظرم تا تعطیلات  زودتر از راه برسه و من مثل هميشه بپرم تو بغلت.میبوسمت مرد نازم

 

        نفس برای من بکش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 13:26  توسط همسرت هدی  |